او می گوید: گیاه پس از تولید شاهکار خود، یک بار عقب نشینی می کند. این عمل به سمت اعضای ظریف باروری است. به محض باروری، میوه شروع به رشد می کند. رشد میوه آشکارا یک مرحله توسعه است. این انبساط، با انقباض مشخص تولید هسته در درون میوه تعقیب می شود.

با تکمیل شدن هسته، درخت کلیه آثار ظاهری خود را از دست می دهد، طوری که ظاهرا یک یا تعدادی دانة ناحيز به صورت حاصل یک دورۂ عمل حیاتی گیاه باقی می ماند. بنابراین هر یک از همین دانه های ناچیز در خود قدرت ایجاد گیاه كامل بعدی را دارد. آقای لهر ادامه می دهد: گیاه در یک دوره سه مرحله ای انقباض و انبساط، قوانین اصلی حاکم بر حیات خود را ظاهر می سازد.

با هر نوبت انبساط، ذات فعال گیاه به وسیله نیرو به ظهور آورده می شود و با هر یک نوبت انقباض از حالت ظاهری عقب نشینی میکند و به سوی چیزی که شاید کمتر دارای فرم، ولی بیشتر حالت خالص حیات باشد می رود.

به این ترتیب اصول روحی گیاه را می توان به صورت ریتم های تنفسی بیان کرد که ظاهر و پنهان می شود. نیرویی به ماده وارد می آورد و دوباره آن را باز پس می برد. گوته در تمام تغییرات گیاه حضور و ظهور مرتب را می بیند. او نتیجه می گیرد که طبیعت گیاه را نه در مشخصات ظاهری، بلکه در درجات عمیق تری باید مشاهده کرد.

به تدریج این فکر در گوته قدرت گرفت که احتمال دارد از یک گیاه بتوان انواع گیاهان را تولید کرد. این تصور یا وهم گوته سرنوشت علم گیاه شناسی را تغییر داد و مسئله تکامل را مطرح کرد.

دگردیسی به عنوان کلید و الفبای طبیعت مطرح شد، در حالی که داروین بر این اندیشه است که عوامل خارجی روی اعضای یک ارگانیسم تأثیر می گذارد و آن را تغییر می دهد، گونه می گوید که تغییرات متنوع ظاهری، بروز جنبه های مختلف همان نمونه اصلی گیاه است.

گیاه همه چیز را در خود دارد و بر حسب زمان و عوامل طبیعت آنچه را با شرایط زمان بیشترین سازگاری را داشته باشد به ظهور می آورد. در فلسفه ارسطو این طور تعلیم داده شده که برای هر ذره علاوه بر ماده، اصل دیگری به نام فرم لازم است.

این نظریه بعدها به این صورت تغییر داده شد که در جانداران علاوه بر گوشت و پوست و استخوان، مغز و اعصاب و خون، و در گیاهان علاوه بر الياف و نسوج و مواد خمیری و سیره نباتی، چیز اصلی دیگری به نام فرم لازم است تا وجود، کامل شود.

خود ارسطو در مورد اسب، آن را روح اسب نامید. پروکسل آن را برای غیر، بی روح، و برای گیاه و انسان، نام از ما بهتران آورد، و فلاسفه بعدی، آن را روح مقدماتی تعریف کردند. آقای تراولیان اصل بیان شده به وسیله گوته را در جنبه ماوراء الطبیعی آن می داند و چنین اظهار می کند:

همه چیز زنده است. خداوند در هر چیز زنده حضور دارد. حضور او در تبدیل و تکامل است و نه در اشیاء و فرم های از پیش تعیین شده. بنابراین کوشش هر موجود در جهت به کارگیری و به نمایش در آوردن آن چیزی است که قبلا در او به ودیعه گذاشته شده. گونه خود با ملاحظه اینکه هر عضو جدید گیاه همان برگ است که تغییر شکل می دهد.

به این نتیجه رسید که درخت ذات واحدی است با یک نیروی فوق حساس که قادر است با هزاران فرم ظاهر شود. این نه خود گیاه، بلکه نیروی عظیم درون آن است که توان بالقوه گیاه را برای حیات در خود دارد. همه گیاهان موجود در طبیعت، صورتی از گیاه مادر هستند.

گیاه مادر قلمرو گونه های مختلف گیاه را در اختیار دارد و به طبیعت امکان می دهد تا این همه نقش های هنرمندانه پدید آورد. شکل گیری گیاه در طبیعت یک حرکت بی انتها است، و در این راه حرکت به جلو، عقب، بالا، پایین، به خارج و به داخل، متظاهر است.

گونه در جمع بندی و نتیجه گیری می گوید: اگر گیاهان دارای ویژگی مشترک نیستند، پس چگونه ما تشخیص می دهیم که گیاه هستند؟! و سپس با شعف می گوید که او اکنون قادر است گیاهی ارائه کند که تا به حال طبیعت آن را ارائه نکرده است.

گوته در نامه ای از ناپل، خطاب به دوست شاعر خود يوهان گوتفرید نوشت: من با اطمینان به تو می گویم که تقریبا به راز خلقت گیاه دست یافته ام و این راز از هر چیزی که تصور کنی ساده تر است. دستیابی به گیاه مادر که غریبه ترین گیاه است، چیزی است که خود طبیعت نیز در این مورد نسبت به من حسادت می ورزد.

با در دست داشتن این مدل اصلی و کلید کاربرد آن هر کس می تواند گیاهانی ارائه کند که تا به حال دیده نشده و تعداد آنها هم خارج از حساب است. همین قانون، درباره کلیه موجودات هم صادق است.

گونه در نایل و سیسیل به طور عاشقانه و غرق در این اکتشافات – زندگی، تجربه و گزارش می کرد. او به مدت دو سال مشغول مطالعه و جمع آوری نمونه، تطبيق و مشاهده بود و جزئیات را نقاشی و نقشه های دقیق تهیه می کرد.

در جایی می گوید: من همان طور که راهنمایی می شدم مطالعات گیاه شناسی خود را پیش بردم، و در این راه گاه به زور رانده شدم و گاه اسير علاقه خود بودم. گوته پس از دو سال اقامت در ایتالیا به آلمان بازگشت، ولی مشاهده کرد که دریافت از گیاه برای هموطنان آلمانی اش غیر قابل درک است.

او با مشاهده این واکنش می نویسد: با روحی سرشار و دستانی بر، از ایتالیا به آلمان بازگشتم. این بازگشت مانند از دست دادن آسمانی درخشان و رسیدن به آسمانی غبارآلود بود. دوستانم به عوض تشويق و استقبال، مرا به سوی یأس راندند. شعف من از تعمق در وجود برای آنها ناشناخته و خارج از موضوع بود.

اندوه و تأسف مرا برای آنچه از دست داده بودم درک نمی کردند. کسی زبان مرا نمی فهمید و هیچکس با من همدل نبود. تطبیق با وضعیت جدید برایم پریشانی می آورد، و لطمه سنگینی به احساسات ظاهریم وارد می شد تا با محیط سازگاری پیدا کنم. ولی سرانجام روزی رسید که روحیه ام دوباره به دست آمد و مکان خود را بازیافتم.

گونه اولین مقاله خود را به نام دگردیسی گیاه منتشر کرد. در این مقاله او حضور به ظاهر مختلف گیاه را در اصلی واحد دانست و تأکید کرد که روش طبیعت تولید بر طبق قوانینی معین و ساختاری زنده است. یعنی مدل هنری هر موجودی.

این مقاله که می توانست حرکتی در شناخت دگردیسی گیاه به وجود آورد، بر خلاف نوشته های علمی آن روز به منظور خاصی نوشته نشده بود، و چون نتیجه و هدف معینی را تعقیب نمی کرد از آن به صورت های مختلف برداشت شد.

گوته خود می نویسد: آماده شده بودم که خود را در موضع یک دانشمند احساس کنم، ولی با این مقاله همان طور برخورد شد که با نوشته های ادبی من می شد. من یک بار دیگر در آغاز کار با شکست مواجه می شدم. ناشر همیشگی گونه دست نویس او را برگرداند و اظهار داشت که او مرد ادبیات است نه یک دانشمند.

هنگامی که همین مقاله شش برگی به وسیله ناشر دیگری به چاپ رسید با بی توجهی گیاه شناسان و عموم مردم مواجه شد. او می نویسد: خواست عموم این است که هر کس در زمینه تخصصی خود بماند. کسی نمی تواند تضمین کند که جمع علم و ادب و شعر در یک نفر گرد نیاید.

مردم گویی فراموش کرده اند که دانش از تکامل شعر ایجاد شده و توجه نمی کنند که تاب خوردن یک آونگ ممکن است نمونه این پیوند باشد، که در سطحی بالاتر و به نفع هر دو طرف قضیه است. گوته نسخه هایی از مقاله را برای افراد و آشنایان دور خود فرستاد و در مورد برخورد این افراد غیر آداب دان نوشت: هیح یک جرئت نکرد خود را با من آن طور که من خود را ارائه می کنم تطبیق دهد.

وقتی کسی در خود احساس اطمینان میکند برایش بسیار عذاب آور است که درک نشود، و بخصوص وقتی که پس از تحمل فشارها و تنش ها، انسان احساس می کند که خود را و موضع خود را کاملا درک می کند. شنیدن چندباره تکرار خطایی که انسان خود با سر مویی فاصله از کنار آن گذشته، برای انسان جنون آور است. گوته نظرية خود را درباره دگرگونی گیاهان برای دوست شاعر خود، شیلر تشریح کرد.

شیلر با علاقه و تحسین، گوته را نگریست، ولی در پایان اظهار داشت که آنچه شما گفتید (تجربه) نیست، بلکه (نظریه) است. گوته در حالی که سعی در کنترل خود داشت گفت: چگونه است که من نظریه ای دارم و خود آن را نمی دانم.

در حالی که آنچه را می گویم به خوبی در جلوی چشمانم مشاهده میکنم؟! گونه از حاصل این بحث دانست که نظریه، به لحاظ فلسفی، باید کاملا از زمان و مکان جدا باشد، در حالی که تجربه وابسته به زمان و مکان است، ترتیب و توالی در نظریه، دوستان نزدیک اند، ولی در تجربه همیشه از هم جدا هستند.

هجده سال بعد از کنگره وین، امر دگردیسی گیاه به تدریج در نوشته های گیاه شناسی ظاهر شد، در حالی که سی سال قبل از آن با رسیدن مقاله گوته به سوییس و فرانسه گیاه شناسان این اصل را کاملا پذیرفته بودند. با ملاحظه مقاله گونه در این دو کشور، مردم شگفت زده شدند که چگونه یک شاعر، که نوعا با عواطف و احساسات خویش دست به گریبان است توانسته است به چنان کشف شگفتی دست یابد.

گونه در اواخر عمر، اصل دیگری از گیاه شناسی را کشف و عنوان کرد. وی با توجه کامل ادراک خود به طبیعت در حدود یک نسل پیش از داروین گفت که گیاه در دو جهت تمایل به رشد دارد: به طرف بالا و به اطراف. او بنا بر احساس شاعرانه خود حرکت بالا رونده را نر و حرکت به اطراف را که عمدتا در جهت گستردگی و باروری است ماده نامید.

مطابق تعریف گوته، گیاه از ریشه به بالا یک مجموعه نر و ماده است که به لحاظ رشد از هم جدا هستند، ولی در سطوح بالاتر مجددا با هم یکی و گسترده می شوند. گونه از نر و ماده برداشتی عالی و جامع داشت. او این دو را در اصل متضاد در کیهان می انگاشت.

آقای لهر این برداشت گوته را به این صورت تحلیل می کند: برای اینکه توالی روحی رفت و آمد مخلوقات متعدد در طبیعت پابرجا بماند و با تغییر شرایط محیطی نیز وفق پیدا کند، لازم است که جریان و توالی جسمی و بدنی در مراحلی قطع شود. در مورد گیاه قطع جریان فیزیکی با جدا شدن رشد نر و ماده تأمین می شود.

وقتی نر و ماده گیاه دوباره یکی شوند، در گیاه جدید، یا تمام گیاه قبلی با گیاه جدید جایگزین و یا قسمتی از آن تعویض می شود. این تعویض بستگی به آن دارد که گیاه، فصلی باشد یا طویل العمر. ولی در هر حال گیاه پس از آن، زندگی و وجود خود را روی تخم های جدید ثبت می کند.

در نظر گوته پایین رفتن ریشه گیاه به سمت رطوبت و تاریکی از یک طرف و اوج گرفتن و بالا رفتن شاخه و برگ و تنه از طرف مخالف و به سمت نور و هوا یک امر اعجاب انگیز است. او برای بیان این حرکت و کشش، لغت (نیروی نقل) تعریف شده به وسیله نیوتن و در مقابل آن، لغت (عروج) را به کار برد.

آقای لهر با توجه به این نظر گونه می گوید: آقای نیوتن توضیح داد یا لااقل سعی کرد توضیح بدهد که چرا یک سیب از درخت می افتد، ولی هرگز به این فکر نیفتاد که به یک سؤال مهمتر و اصولی تر جواب بدهد که کدام نیرو و کشش، سیب را شکل داد و آن را به بالای درخت برد؟ گونه خود در توضیح این امر می گوید که زمین از هر نظر تحت محاصره و نفوذ میدان های انرژی است که در جهت خلاف نیروی نقل عمل می کنند.

آقای لهر در اینجا هم توضیح می دهد که همان طور که با فاصله از مرکز جرم، نیروی جاذبه کاهش می یاید، نیروی عروج نیز کم می شود. وی می گوید: اگر نیروی عروج وجود نداشت نیروی جاذبه، فضای داخل ذرات مواد زمینی را از بین می برد و كل وجود زمینی را تبدیل به یک نقطه متراکم می کرد.

در مقابل بدون نیروی جاذبه، نیروی عروج مواد را به فضای کیهان می پراکند، مانند پراکنده شدن مواد سنگین در فضا به وسیله آتشفشان و مواد سبک در طوفان به طرف فضا و سپس به طرف زمین. گوته عقیده داشت که حرکت کیهان حاصل تأثیر دو نیروی متضاد است که در دو قطب مخالف هم قرار دارند.

این دو قطب به صورت روشنایی و تاریکی یا به صورت مثبت و منفی یا اکسیداسیون و احياء ظاهر می شود. گوته پیش از آن پذیرفته بود که کره زمین موجودی زنده و صاحب روح است و مانند حیوان و گیاه ریتم تنفسی دارد. او زمین و جو مرطوب و ابری آن را موجودی عظیم با دم و بازدم می انگاشت.

خودش در این مورد می گوید: زمین در هنگام دم، جو مرطوب را به طرف خود می کشد، در نتیجه رطوبت به صورت ایر متراکم می شود و باران پدید می آید. چنانچه زمین به نفس کشیدن ادامه دهد، آن قدر باران خواهد بارید تا زمین سرتاسر غرق در آب شود، ولی چنین نمی شود چون بازدم زمین رطوبت و بخار را بر می گرداند تا در تمام فضا پخش شود.

آنگاه آفتاب درخشان از میان آن نفوذ می کند، به زمین می رسد و ژرفای تاریک و سیاه آسمان از درون آن، آبی دیده می شود.گونه در ۲۲ مارس ۱۸۳۲ میلادی درگذشت و این تاریخ، بیست و هفت سال پیش از آن است که داروین قانون تکامل را اعلام کند. گونه به هنگام مرگ عنوان بزرگترین شاعر آلمانی را داشت، ولی به لحاظ علمی یک مرد عادی به حساب آمد.

اگرچه گونهای گیاه و نوعی جواهر به افتخار وی نام گذاری شده، ولی این به جهت شخصیت ادبی او بوده، نه به خاطر درجه علمی اش. گوته لغت شکل شناسی را تعریف کرد و شکل شناسی گیاه تا به امروز از او باقی است. وی همچنین به خاطر کشف کوهزایی از عمل آتشفشان، ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی، داشتن فکر ایجاد کانال از خلیج مکزیک به اقیانوس كبير و ایده ساخت کشتی بخار و ماشین پرنده مورد تأیید و احترام است.

با همه اینها کشف مهم گوته یعنی قانون دگردیسی و تکامل گیاه تا زمان داروین مسکوت ماند، و حتی در آن زمان نیز حرف او به خوبی فهمیده نشد. يکصد سال بعد آقای رودولف اشتاینر درباره او چنین نوشت: داروین از تجربیات و مشاهداتی شبیه آنچه گوته داشت نتیجه گیری و ادعا کرد که در این جهان هیچ چیز ثابت و بدون تغییر نیست.

اگر چه مشاهده گوته و داروين شبیه بود، ولی تحلیل و نتیجه گیری آنها کاملا فرق داشت. داروین اصل تغيير و تکامل را برای همه موجودات محقق دانست و اظهار داشت که در حیات زمینی چیزی به صورت مطلق و ثابت وجود ندارد. در عوض گامی بلند تر برداشت و نتیجه گرفت که چون هر آنچه در ظاهردیده می شود ناپایدار و متغیر است، پس در ورای وجود ظاهری و قابل مشاهده ، چیزی ثابت و پایدار وجود دارد.

برای ادامه مطالب اینجا کلید کنید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.